تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى

153

تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )

نظريهء معتزله در علم واجب معتزله كه علم را از مقولهء اضافه مىدانند به ثابتاتى كه نه معدوم و نه موجودند قائل شده و گفته‌اند : آنها داراى تقررى هستند كه علم خداوند به آنها تعلق گرفته است . « 1 » حاصل كلام اينكه : مبناى نفى و انكار علم اللّه به ذات خويش و انكار علم خدا به معدومات ، دانستن علم از مقولهء اضافه است ؛ چنان كه قول ثابتات از نتايج و ثمرات التزام به همين قول است ؛ زيرا معتزله ديده‌اند كه نمىتوانند بگويند : خدا به معاليل معدومهء خود ، عالم نيست ؛ لذا به ثابتات كه نه معدوم و نه موجودند ، قائل شده‌اند . و ليكن اكنون به اثبات رسيده كه علم - يعنى آنچه به حمل شايع صناعى علم است - وجود است و هر چه از كمالات و صاحب خيرات هست ، حقيقت وجود است ؛ لذا علم تحت هيچ يك از مقولات داخل نيست . چنان كه وجود ، جوهر و عرض و كمّ و كيف و اضافه و انفعال نيست ؛ هر چه كمال است ، وجود است و وجود سرتا پا كمال است و حضرت حق ، صرف الوجود است . بنا بر اين : صرف الكمال و صرف القدره و صرف الاراده و عالم به ذات خويش است ؛ چون ملاك علم حضور است و علم ، حضور الشىء لدى الشىء است و مراد از « لدى الشىء » اين نيست كه چيزى با چيز ديگرى باشد و « لدى » به معناى اضافى هم نيست تا مضاف و مضاف إليه و اضافه پيش آيد و در نتيجه علم و معلوم و عالم غير هم باشند ، بلكه معناى « حضور الشىء لدى الشىء » عدم غيبت است . البته در اعلى مرتبهء حضور ، حضور ذات شىء به خودش است و اگر شيئى سبب شىء ديگر شد طبق قاعده علم به ذات ، علم به سبب خواهد بود و علم به سبب ، علم به مسبب مىباشد . و اين علم ، مجرد ، عقلانى و بيرون از مكان و زمان بوده و با معدوميت معلول در زمان فعلى و موجوديتش در آينده فرقى در مسأله پيدا نمىشود ؛

--> ( 1 ) - رجوع كنيد به : شرح مواقف ، ج 2 ، ص 190 ؛ اسفار ، ج 6 ، ص 181 و 182 .